تو خود اسرار نهانی .....تو خود باغ بهشتی
دُخی جون یکی از کارهای هوشمندانه ات در زمانی که توی دلم بودی این بود که بابات بعد از هر ظربه ای که ریتم و ضرباهنگ داشت به شکمم میزد ، تو دقیقا با همون ریتم جواب میدادی
مثلا اگه میزد 1 - 2- 3 .... تاپ تو هم با پات یا شاید دستت یا اون سر کوچولوت میزدی جواب میدادی : 1-2-3 و با مکث یکی محکم میکوبوندی به دیواره شکم من که یعنی تاپ
گاهی هم بابات آهنگی رو دست پا شکسته با ساز دهنی میزد که تو خیلی عکس العمل نشون میدادی
اما چیزی که همچنان داره ادامه پیدا میکنه ریتم زندگی هست که گاهی از دست در میره و گاهی نمیشه ضرباهنگشو حفظ کرد
ولی واقعا مهارت میخواد که اجازه ندی خیلی این قضیه طولانی بشه و همه چیز از دستت خارج نشه...........با همه این تفاصیل من میدونم تو از اولش که یک نطفه بودی شدی جنین و الان که نوزادی و تا وقتی بزرگ بشی همچنان هوشمندانه عمل میکنی و میدونی چه جوری کجا سر ضرب رو بگیری و ریتم زندگی رو حفظ کنی.
اما این شعر رو هم آخر یاداشتم برات میزارم چه ربطی داشته باشه به حرفهایی که زدم چه بی ربط باشه آخه دوستش دارم برای همین دلم میخواد تو هم خوب بخونیش و یادت باشه که.....
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بستهام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینی


تو خود اسرار نهانی .....تو خود باغ بهشتی
